تبلیغات
دید تازه به حقیقت های تازه
کلمات ساخته ما هستند ،پس بهتره هر چیز را درست در جای خود استفاده کنیم.

گذشت زمان

سه شنبه 14 تیر 1390 09:47 ق.ظ

نویسنده : shahram ali
آه ای روزگار چگونه دقایق عمر مرا از من می گیری ومرا به پرتگاه مرگ می کشانی گر چه من مشتاق مرگم.وای مرگ مرا به کدامین روزنه امید می بری.به کدامین راه بینهایت مرا می بری،من از خود بی خودم ،دگر خسته از بودن ونبودن،وندانستن های خود ،آه از عمر خود ....دگر چه بگویم جز فریاد وناله


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 14 تیر 1390 10:04 ق.ظ

جفاکار

چهارشنبه 23 تیر 1389 07:45 ب.ظ

نویسنده : shahram ali

یاد یاران می کند ای دل محنت کش من ،بی وفایی می بیند ولی باز مشتاق دیدار است ای دل من،اشک روان است وباز نگاهش ،نگاه به آن در است،مرا دل از تو نیافتم ای جفاکار،نه حرفی نه لبخندی ،نه آوازی ،دگر دل مرد ودر آتش جفای تو سوخت ، نه امیدی ،نه از تو مرهمی .سوختم ،نمی دانم چرا زمن رو برگرداندی ؛من تنهای تنها ،تنها به تو دل بستم ،شب وروزم آه که مرا از نگاهت دریغ داشتی  ای جفا کار




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بخت بد

سه شنبه 8 تیر 1389 07:07 ب.ظ

نویسنده : shahram ali

نگاهی که همیشه از من پنهان می دارد ، ومهر بی ثمر من که بدون دریغ نثار نگاه پنهانش دارم.ولی با گذشت زمان دانستم که نگاهش به من نبود نگاهش آن طرفتر به سیمن سیمای بود. دل گرفت ودل شکست ،گریه بر من تاخت اشک بر گونه های آفتاب سوخته من گذر کرد ،وآنقدر گریستم که آرام گرفتم ،وبازنگاه پر مهر من به نگاه دیگری ودیگر ی دوخته شد ولی باز هزاران بار دل شکست ونیک دانستم تنهای تنهام گریه هایم را به پنهانی شب وبه دوری ستاره که دوردست است می کنم نا امید از همه وسرگردان به سوی مرگ می روم ولی مرگ هم روی از ما برگرفته فریاد می زنم می گویم خدایا چرا....؟




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

جهالت

شنبه 5 تیر 1389 12:46 ب.ظ

نویسنده : shahram ali

اگر می خواهی برتر باشی  ،باید فکر وذهنتو برتر از دیگران برنامه ریزی کنی ،واگه باز می خواهی زور وثروت بدست بیاری باز دست در گریبان عقل وتفکر می اندازی .عقل هم قدرت توست وهم راهبر .که متاسفانه در جامعه ما آکبند تشریف دارند.در حالی که جسمیت خودمون را مشتاقانه در را هوس های جسمانی بیست وچهار ساعاته هدر می دیم ،بیچاره عقل جایی برای عرض اندام ندارد .پس به قول ما ایران ها زنده باد جهالت که متاسفانه در جامعه ما با نام عقل معروفه.ومتاسفانه عقل یک چیز ماورایی هست برای ما ایران ها.مثل آدم فضایی ها.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

حقیقت

جمعه 4 تیر 1389 12:20 ق.ظ

نویسنده : shahram ali

سر انجام ندانسته های من مرگ خواهد بود

مه آلود است افکار من ؛ ذهن پر آشوب من

نه عشقی نه امیدی ، سراسر درد ونادانی

نور تاریکی ،دوستی ریاکاری ،بودن جهالت

هزاران مکتب ودین ،دل پیرو هیچ کدام دین

حقیقت ناشکفته ،دل رمیده ،روح فسرده

نیست سرآغاز نیست سرانجام ،امید من تاریک

راه من بسته، دل شکسته ،ای مرگ وارهان ما را




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خیال دانستن

شنبه 15 خرداد 1389 07:51 ب.ظ

نویسنده : shahram ali

كدامین دانستن ،نداستن ها مرا به ژرفای بودن خود می برد ،وكدامین بودن مرا به درك حقیقت خویش رهنمون می گردد.وبه كدامین بت وبه كدامین كس ایمان آورم كه مرا به ورطه تعصب نیالاید ومرا غرق در این دنیای پر از تزویر وریا نكند ، دینم سرگشته خیال روحم به باطل خیال آلوده وجسمم در این كشاكش ملول وخیال در امیدی ریكارانه دل بسته وروح پا بسته .كدامین حقیقت حقیقت من هست .آیا حقیقت من همان است كه علم می گوید ویا حقیقت من ان است كه ادیان می گویند ،وهر دو در گرداب خیالی پشت پرده آلوده وتاریك .وشاید ندانستن ودل بستن در این دنیا بهتر از دانستن می نماید.ولی ذهن من مجنون وار به خیال لیلی حقیقتم می گردد .




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 16 خرداد 1389 01:27 ق.ظ

کدامین را، راه بودن من حقیقت من هست، در این مه آلود تاریک

جمعه 3 اردیبهشت 1389 02:30 ب.ظ

نویسنده : shahram ali

می خواهید به کجا برسید ؟؟؟

 

می خواهید ،با بودنتان به چه برسید ،به ثروت به همه چیز به قدرت ،این همه در فنا باشند.

باید گذر کرد گذر از تفکر فراتر از عشق باید بودای درون را به حرکت در آورد ،باید حرص وطمع دنیایی خود را گذاشت ما در یک محدوده خوش هستیم ،بیماری وپیری ومرگ را دیدوذهن انسان بودن را در وجود آکنده از غبار خود را با پارچه داناییی وعقل گرایی آینده نگر پاک کرد وبه دنبال خود بودن وخود را دانستن گشت ،باید از عقل گذشت باید خود را از ماورایی بودن خود ،خودیت خود را دید ،این ما که ما باشیم ،مایی بیش نیست .

ای دوستان هم طریق ما این ناله فراتر از ناله شماست،من بع دنبال خویشم ،به دنبال حقیقت ناب ،یک چیز فراتر از بودنم ،دانستن ،شوق زندگی من وبی او مرگ من ،باید از چیز هایی گذشت باید پتک زمان دید تا آبدیده شد در گذر زمان ،وهدف شاید در چند قدمی ماست.

ما گمشده این خاک  هزار ساله هستیم با همه اعقاید من در اوردی سنت ها وتنها یک حقیقت وآن هم نا دانسته در پیش ما ،ونمی دانم حقیقت چیست جز توصیف ووصف آن ،وزمان تیک تاک امان از ما بریده وزندگی مثل یک روح پلید بر افکارات ما تورانداخته وانسان های متعصب بر ما چنگ تفکر افکنده اند .وتفکر از ما رنگ باخته ،وقلمرو انسان افسانه وار گشته است .پیش از این سخن روانیست ،که دل در همیت فکر خویش باشم وکوله بار برداشت ومثل بودا در پی حقیقت گشت .بدرود .امید دارم به خوشی حقیقت برسی نه اینکه در خوشی دروغگویی این جهان لانه خوش کنی .


کدامین را، راه بودن من حقیقت من هست، در این مه آلود تاریک






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 3 اردیبهشت 1389 02:38 ب.ظ

راه بی انتها

دوشنبه 3 اسفند 1388 07:38 ب.ظ

نویسنده : shahram ali

می دانم که آدم های کمی به این وبلگ سر می زنند یا اشتباهی به این وبلاگ میاییند.

جرم من شاید نداستن باشد ،ای کاش می دانستم ،تا شاید رنجی که در ذهن دارم ،واین سردردی که همیشه با منه ورنجی که من را تا ابدیت همراهی می کنه برطرف کنم،نمی دونم می دانید یا نه ،من خسته شدم از این عادات های انسانی ،به دنیا اومدن ،بچه شدن ،بزرگ شدن ،فهمیدن ،خوردن ،خوابیدن،و.....خیلی چیز هایی دیگه وآخرش رفتن ،شاید به این خاطره نمی خوام یک کسی مثل خودم را به این دنیا رهسپار کنم ،نمی دونم آیا حق دارم این کارو بکنم یا نه ،نمی دونم ،گفتم که اصلا نمی دونم ،ای کاش روزن امیدی بود در این تاریکی که همه خود را نور ابدیت می دانند ،وشاید ره نه آن است ونه این ،امید دارم توخوبتر فکر کنی وراه بهتری پیدا کنی .شاید دانستن به صلاح ما نیست ،ولی چرا نمی توانیم بدانیم ؟؟؟


undefined


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 3 اسفند 1388 07:54 ب.ظ

بگذار افکار نفس تازه بخورد

چهارشنبه 23 دی 1388 09:00 ب.ظ

نویسنده : shahram ali

نمی دانم چی بگم . نمی دانم که سرانجام ما را چه خواهد شد ،هر دینی ،هر مکتبی هر دید گاهی نظرخودشو دارد.نمی دانم کدومشون راست می گند ،هزاران عقیده ،شاید اصلا هیچ کدومشون درست نباشه ،هر مکتبی می گویید مکتب من راست هست ،وعقل در میان احساسات مکتبی گیر کرده ،اگه مکتب هارا حذف کنیم وتنها انسان باشیم با همون احساسات خوب وبا یک حدود مشخص می توانیم دید خوبی داشته باشیم.

انسان +غریزه +احساس+وفاداری+عشق +....می تونیم بگیم نمی تونیم از غریزه مثل حیوانیت استفاده کنیم چون احساس ووفاداری وعشق ما را محدود م کنه واین انسانیت را می سازد ،رهایی از مکتب نه اینکه دنبال غایتی نباشیم .باید باشیم فاتر از منفعت طلبی وخود خواهی مکاتب دنیا .

چون یک چیز هایی هست که ما از درک آن ها عاجزیم ،بگذارید افکاراتتان هوای تازه بخورد از افکارات زمینی رهایی یابید شاید چیز هایی تازه پیدا کنید.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

سوال بی جواب تاریخ

شنبه 19 دی 1388 01:44 ب.ظ

نویسنده : shahram ali

نمی دانم…

نمی دانم سرآغازم از کدامین خاک بوده ونسبم به که می گردد.

ونمی دانم سرانجام بودنم را که خواهد نوشت .

ودر پی این جواب های یک علامت سوال بزرگی در ذهنم همیشه جریان دارد .سوالی که اصلا هیچ بشری نتوانسته ،جوابی برای آن پیدا کنه.

وما تنها برای حال کردن ،خوردن وآشامیدن وهوس های جنسی وخوشحال بودن وبا هم بودن آمدیم .شاید بهتره غرق در این حوالات باشیم .

امید دارم .من که ندونستم که برای چی اومدم .اقلا شما بدانید .

خوش وسلامت باشید .

حال را خوش باش.

دوستدار شما

شهرام




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

پسرکی درباد

سه شنبه 26 آبان 1388 01:16 ب.ظ

نویسنده : shahram ali

پسرکی نشسته ونگاهش در بغض کوه آلوده

وصدای گوش خراش زمان او را به خود وا می دارد

لحظه ایی درنگ می کند

به بودن خویش

به تیپه ایی کوچک در کمنیگاه کوهساران

درختی کشیده در زمان

وبه امید تکرار زمان

نگاهش پر از غم ندانستن

بلند بلند می خندد

چشم هایش اشک آلود

با تمام وجود فریاد می زند

چیست حقیقت من ؟

ای دورتر از من




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 5 اسفند 1388 09:08 ب.ظ

محو در تاریکی

دوشنبه 18 آبان 1388 12:06 ق.ظ

نویسنده : shahram ali

تا ابد تنها...

بی سر سامان ،محو در تاریکی

ریشه در توهم روشنایی،

گام بر می دارم به ابدیت ناخواستن

پیش می روم بدون خویش در امواج بودن های دیگران در وجودم

وهم در وجودم تبلوور می کنند ومرا به بودنم امید می بخشد

گام بر می دارم وعاشقانه می سرایم ،گریه می کنم ،به پوچی  می رسم ،

به همه چیز فحش می دهم ،

کاری ز دستم بر نمیایید ،به خدا ایمان میارم

می گویم ،من هیچمم

چرا من اینقدر تنهاییم ،چه احمقانه است ،

چون من نمی دانم .نمی دانم

نمی دانم اگه می دانستم می توانستم کاری بکنم؟

نمی دانم ...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بگذار بتراود

جمعه 20 شهریور 1388 01:23 ب.ظ

نویسنده : shahram ali

بگذار بتراود

پنجره دلت را به روشنی تلالو آفتاب باز کن ،

بگذار ابر بر دلت بگرید بگذار،

شب بر بام دلت نوحه سرایی کند ،

بگذار ستارگان برایت چشمک بزنند،

بگذار مهتاب برای تو ناز کند،

بگذار روح تو عاشق باشد ،

بگذار یکی همرات باشد ،

بگذار روح تو پرواز کند ،بگذار بگیرد ،

بگذار سر بر بالین کسی گریه کند ،

بگذار






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 20 شهریور 1388 02:00 ب.ظ

با یکی باش ؟

پنجشنبه 19 شهریور 1388 09:59 ب.ظ

نویسنده : shahram ali

 

سلام امید دارم مثل من امیدتو از دست ندی وحیران وسرگردان نباشی وبدانی که شاید یکی ارزش بودن ودوست داشتن در کنارتو دارد ولی اینو بدان باید دنبالش بگردی .ومغرور به خودت نباشی .حسود نباشی .همونی باشی که عقلت می گه باشی .نه مثل دیگرون مثل خودت .در میان همه  .اگه نمی تونی باشی محکوم به مرگ عادتی واگه فهمیدی ونتوستی محکوم به رنج فکری واگه تونستی در جاده ایی.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خیره...؟

یکشنبه 15 شهریور 1388 11:10 ق.ظ

نویسنده : shahram ali

سلام.امید دارم که خوب باشی .تفکرات .نگاه مالامال من خیره به ابدیت یک نگاه گم شده در حیرت، این کائنات شگرف است .دیگر به بودنم فکر نمی کنم ،دیگر می دانم که هستم .می دانم افسانه من هم به پایان خواهد رسید ولی این ابلهان چه قدر خود را دیوانه وار مشغول می کنند .خیر به آسمان ،دریا .خیره به بودن .دوست داشتن ،کلمات که مفهومی جز نداشتن در بیانشان ،خیر ه به شما ،ودوستی های شما ،تیک تاک .می گذرد ،وقتت تمام شد عزیزم بیا بریم .من منتظر شما بودم .وچسان افسانه های شما هم به پایان رسد مثل پدرانتان.بدرود




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 2 1 2