تبلیغات
دید تازه به حقیقت های تازه
کلمات ساخته ما هستند ،پس بهتره هر چیز را درست در جای خود استفاده کنیم.

بگذار افکار نفس تازه بخورد

چهارشنبه 23 دی 1388 09:00 ب.ظ

نویسنده : shahram ali

نمی دانم چی بگم . نمی دانم که سرانجام ما را چه خواهد شد ،هر دینی ،هر مکتبی هر دید گاهی نظرخودشو دارد.نمی دانم کدومشون راست می گند ،هزاران عقیده ،شاید اصلا هیچ کدومشون درست نباشه ،هر مکتبی می گویید مکتب من راست هست ،وعقل در میان احساسات مکتبی گیر کرده ،اگه مکتب هارا حذف کنیم وتنها انسان باشیم با همون احساسات خوب وبا یک حدود مشخص می توانیم دید خوبی داشته باشیم.

انسان +غریزه +احساس+وفاداری+عشق +....می تونیم بگیم نمی تونیم از غریزه مثل حیوانیت استفاده کنیم چون احساس ووفاداری وعشق ما را محدود م کنه واین انسانیت را می سازد ،رهایی از مکتب نه اینکه دنبال غایتی نباشیم .باید باشیم فاتر از منفعت طلبی وخود خواهی مکاتب دنیا .

چون یک چیز هایی هست که ما از درک آن ها عاجزیم ،بگذارید افکاراتتان هوای تازه بخورد از افکارات زمینی رهایی یابید شاید چیز هایی تازه پیدا کنید.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

سوال بی جواب تاریخ

شنبه 19 دی 1388 01:44 ب.ظ

نویسنده : shahram ali

نمی دانم…

نمی دانم سرآغازم از کدامین خاک بوده ونسبم به که می گردد.

ونمی دانم سرانجام بودنم را که خواهد نوشت .

ودر پی این جواب های یک علامت سوال بزرگی در ذهنم همیشه جریان دارد .سوالی که اصلا هیچ بشری نتوانسته ،جوابی برای آن پیدا کنه.

وما تنها برای حال کردن ،خوردن وآشامیدن وهوس های جنسی وخوشحال بودن وبا هم بودن آمدیم .شاید بهتره غرق در این حوالات باشیم .

امید دارم .من که ندونستم که برای چی اومدم .اقلا شما بدانید .

خوش وسلامت باشید .

حال را خوش باش.

دوستدار شما

شهرام




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

پسرکی درباد

سه شنبه 26 آبان 1388 01:16 ب.ظ

نویسنده : shahram ali

پسرکی نشسته ونگاهش در بغض کوه آلوده

وصدای گوش خراش زمان او را به خود وا می دارد

لحظه ایی درنگ می کند

به بودن خویش

به تیپه ایی کوچک در کمنیگاه کوهساران

درختی کشیده در زمان

وبه امید تکرار زمان

نگاهش پر از غم ندانستن

بلند بلند می خندد

چشم هایش اشک آلود

با تمام وجود فریاد می زند

چیست حقیق من ؟

ای دورتر از من




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

محو در تاریکی

دوشنبه 18 آبان 1388 12:06 ق.ظ

نویسنده : shahram ali

تا ابد تنها...

بی سر سامان ،محو در تاریکی

ریشه در توهم روشنایی،

گام بر می دارم به ابدیت ناخواستن

پیش می روم بدون خویش در امواج بودن های دیگران در وجودم

وهم در وجودم تبلوور می کنند ومرا به بودنم امید می بخشد

گام بر می دارم وعاشقانه می سرایم ،گریه می کنم ،به پوچی  می رسم ،

به همه چیز فحش می دهم ،

کاری ز دستم بر نمیایید ،به خدا ایمان میارم

می گویم ،من هیچمم

چرا من اینقدر تنهاییم ،چه احمقانه است ،

چون من نمی دانم .نمی دانم

نمی دانم اگه می دانستم می توانستم کاری بکنم؟

نمی دانم ...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بگذار بتراود

جمعه 20 شهریور 1388 01:23 ب.ظ

نویسنده : shahram ali

بگذار بتراود

پنجره دلت را به روشنی تلالو آفتاب باز کن ،

بگذار ابر بر دلت بگرید بگذار،

شب بر بام دلت نوحه سرایی کند ،

بگذار ستارگان برایت چشمک بزنند،

بگذار مهتاب برای تو ناز کند،

بگذار روح تو عاشق باشد ،

بگذار یکی همرات باشد ،

بگذار روح تو پرواز کند ،بگذار بگیرد ،

بگذار سر بر بالین کسی گریه کند ،

بگذار






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 20 شهریور 1388 02:00 ب.ظ

با یکی باش ؟

پنجشنبه 19 شهریور 1388 09:59 ب.ظ

نویسنده : shahram ali

 

سلام امید دارم مثل من امیدتو از دست ندی وحیران وسرگردان نباشی وبدانی که شاید یکی ارزش بودن ودوست داشتن در کنارتو دارد ولی اینو بدان باید دنبالش بگردی .ومغرور به خودت نباشی .حسود نباشی .همونی باشی که عقلت می گه باشی .نه مثل دیگرون مثل خودت .در میان همه  .اگه نمی تونی باشی محکوم به مرگ عادتی واگه فهمیدی ونتوستی محکوم به رنج فکری واگه تونستی در جاده ایی.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خیره...؟

یکشنبه 15 شهریور 1388 11:10 ق.ظ

نویسنده : shahram ali

سلام.امید دارم که خوب باشی .تفکرات .نگاه مالامال من خیره به ابدیت یک نگاه گم شده در حیرت، این کائنات شگرف است .دیگر به بودنم فکر نمی کنم ،دیگر می دانم که هستم .می دانم افسانه من هم به پایان خواهد رسید ولی این ابلهان چه قدر خود را دیوانه وار مشغول می کنند .خیر به آسمان ،دریا .خیره به بودن .دوست داشتن ،کلمات که مفهومی جز نداشتن در بیانشان ،خیر ه به شما ،ودوستی های شما ،تیک تاک .می گذرد ،وقتت تمام شد عزیزم بیا بریم .من منتظر شما بودم .وچسان افسانه های شما هم به پایان رسد مثل پدرانتان.بدرود




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دوست...؟؟؟

چهارشنبه 11 شهریور 1388 09:19 ب.ظ

نویسنده : shahram ali

 

سلام برتو .آن مدعیانی که روزگاری خود را دوست می پنداشتند ،کجایند ،آن هایی که تنها کلمه دوست را لفاظی می کردند ،معنی دوستی را در کلام یافتند ،نگفتند که دوستی به حرف نیست ،دوستی در مرام ودوست داشتن وعاشق بودن به دوست خوده ،دوستی آن موقع ارزش پیدا می کند .ولی این هم بگذرد واین هم برای تو با قی نماند ،پس بگذر تا بگذرد ،روزگار تو .به امید این که مرام دوستی داشته باشی ،اگه نمی تونی  بگی نمی تونم نه اینکه دروغ بگی الکی .تا بعد .وسلامی دوباره به تو




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بنام بودن ...؟

دوشنبه 9 شهریور 1388 08:45 ب.ظ

نویسنده : shahram ali

بنام بودن .به نام نبودن هایی که باورشان نداریم .

باور دارم می توانم آن چیز هایی که نمی دانم ،بدانم .بدانم که می توانم بدانم .من اهل این جا نیستم من اهل نا کجا آبادم  .من مرد هوس نیستم مرد جاه ومقام شما ،من دورم از شما وشما دورید از خود .من پایبند هیچ دنیایی نیستم جای من در هیچ دنیایی نیست  .من فراتر از بودنم .من می توانم .بدانم ،چه ابلهانه روزگار می گذرد ،....؟




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 شهریور 1388 08:50 ب.ظ

انسان شو تا بدانی !

شنبه 31 مرداد 1388 07:23 ب.ظ

نویسنده : shahram ali

خداوندا اگر روزی تو از عرشت به زیر آیی لباس فقر پوشی
غرورت را برای نان بریزی پای نامردان
زمین وآسمان را کفر می گویی نمی گویی؟
اگر با مردم آمیزی شتابان در پی روزی
زپیشانی عرق ریزی شب آزرده خسته تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه آیی زمین وآسمان را کفر میگویی نمی گویی؟
اگر در ظهر تابستان گرما خیز
در کنار دیواری تن خود را به دست خاک بسپاری وقدری آنطرف تر
خانه های مرمرین را روبرو بینی
دستانت برای سکه ای این سو آنسو در گذر باشد
که شاید رهگذاری از درونت با خبر باشد
زمین وآسمان را کفر می گویی نمی گویی؟
اگر روزی بشر گردی  زحال ما خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 31 مرداد 1388 07:30 ب.ظ

سلام

سه شنبه 20 مرداد 1388 07:38 ب.ظ

نویسنده : shahram ali

سلام.شاید در گذشته سلام معنایی داشته است که طرف مقابل سلامت باشد.ولی الان که من سلام می کنم نمی تونم بگم همون منظورو داشتم ،تنها کلمه ایی است که مثل کلمات دیگر به زبان میاد ،تنها به این معنا که من هستم ،شاید بگم منو جز آدم ها حساب کنید وهزاران حرف که می تونه مربوط به خودم باشه ،نه به ذات سلام.کلمات وحرف ها تنها مزخرفاتی هست که به همدیگه تقدیم می کنیم ،عشق ،نفرت ،دوست داشتن ،دروغ ،... ؟




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 31 مرداد 1388 07:21 ب.ظ